سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

آیه های انتظار








میلاد هفتمین خورشید هدایت ،‌هفتمین گل بوستان امامت و ولایت

امام صبر وشکیبائی ،‌باب الحوائج ، حضرت امام موسی کاظم علیه السلام


برشیعیان و شیفتگان خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام مبارک باد



 

ادامه مطلب


ارسال شده در توسط محب مهدی





سلام، آشنایِ غریب، مهربانِ غریب، بزرگ زاده غریب!
سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زایر، بهشت گمشده!


سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!


سلام، امام غریب من!
آمده ام؛ با تمام دلم، با قدم های احساسم، با حضور هر چه تمام ارادتم.


آمده ام؛ تا فانوس های روشن اشک هایم را، بر مزار بی چراغت، بیاویزم!
آمده ام؛ تا شریک غربت بی نهایتت باشم.


آمده ام ـ کبوترانه آمده ام ـ تا از دستان مهربانت، آب و دانه بدهی!
آمده ام؛ با دسته دسته یا کریم های اخلاص و محبّت
تا شاید لحظه ای در گنبد نگاه مهربانت، پناه گیرم.




ارسال شده در توسط محب مهدی






زینب جان! چقدر بوی مادرم را می دهی!
چقدر مادرانه غصه ام را می خوری!

چقدر شبیه مادر، گریه می کنی!
گریه مکن زینب علیهاالسلام!


زخم امروز که تازه نیست تا تو را بی تاب کند؛
از همان زخم های قدیمی است که دوباره سر باز کرده است.

کاش صدایت نکرده بودم! اما جزتو چه کسی را داشتم برای صدا زدن؟!
نیشن از مار خانگی خورده بودم، به چه کسی می توانستم پناه ببرم
جز تو که بعد از مادر، مهربان ترین بودی و
آغوش عطوفت و مهرت همیشه گشوده!


زینبم! یاد می آید هرگاه مادر به درِ نیم سوخته ی خانه چشم می دوخت
پرنده ی ذهنمان به یاد کودک نیامده اش ـ محسن علیه السلام ـ بی پر و بال می شد!؟

زخم محسن آن چنان خراسی در قلبم ایجاد کرد که هنوز بعد از
سال ها بهوبد نیافته و جای خالی اش در تنهایی هایم پر نگشته است.


آرام باش خواهرم!
این قدر با چشمان پر از اندوهت به صورتِ رنگ پریده ام نگاه نکن.
این کبودی لب ها با تو از چه می گوید که این گونه
ناله می زنی؟ از کوچه و روی کبود مادر؟!


ین درد، چهل سال است که مرا می آزارد، با که بگویم آن چه
را که درکوچه بر مادرمان گذشت؟ راستی آن چادر خاکی کجاست؟
دلم هوای مادرم کرده است.


غصه مخور زینب!
شنیده ای که لعن و دشنام به علی علیه السلام سنت شده است؟

سنتی که بانی آن پسر هند ـ معاویه ـ است، همانی که جام زهر
به دست جعهده سپرد. اگر پدرغریب نمی ماندکه
من این گونه بی یاور و تنها نمی ماندم تا آن جا که دوستانم
رهایم کنند و مرا به دشمنانم واگذارند با طاقت بیاور خواهرم!


شب هایی بر من گذشت که مثل پدرمان علی علیه السلام غریبانه
در نلخستان های کوفه دنبال چاهی گشتم تا رازدار رنج هایم باشد
و از «صلحی» که یاورانم بر من تحمیل کردند بنالم.

به خدا سوگند اگر یاورانی داشتمکار را به معاویه وانمی گذاشتم
که از جدم رسول خدا شنیدم خلافت بر بنی امیه حرام است.



ارسال شده در توسط محب مهدی


*** مهتاب شب های الفت حسین***

***ویژه نامه شهادت مظلومانه حضرت رقیه علیها السلام***


ارسال شده در توسط محب مهدی


هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند
آن دختر کوچک بسیار گریست و سخنانی بر زبان آورد که شیون
اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:

پدر جان! کدام سنگ دلی سرت را برید
و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟


پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟
پس از مادر از غم فراق او به دامان تو پناه می آوردم
و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم
اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟


پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود،
تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟


پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار
چشم های گریان من خواهد بود؟


پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند،
طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی حجاز سوار
کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.



ارسال شده در توسط محب مهدی



ما گمشدگانیم به عرفان رقیه
دلها شده محزون و پریشان رقیه

او دختر معصوم بود و خواهر معصوم
هم عمه معصوم ،نگر شأن رقیه


حاتم که بود شهره آفاق سخایش
محتاج بود بر در احسان رقیه

پرچم زده در شام نماینده زینب
کنسول گری عشق شد ایوان رقیه


گه سینه زند گاه کند ناله و افغان
این هیئت پرشور محبان رقیه

ذهنش بنمود عمه مظلومانه بگفتا
از جان خودم سیر شدم جان رقیه


رفتی ز برم ای به من غمزده مونس
دل خون شده چو لاله ز هجران رقیه

گوشوار? غارت شده ات را بگرفتم
شاید بخندد لب خندان رقیه


رفتم به مدینه نکنم شادی و عشرت
پرسد ز من ار خواهر نالان رقیه

کی خواهر زیبای من عمه به کجا رفت
آخر چه بگویم به عزیزان رقیه


گویم به دل ویران مکان شد به عزیزم
آمد پدرش در شب پایان رقیه

بگرفت به دامان سر خونین حسین را
آلوده به خون شد بله دامان رقیه


لبهای پدر بوسه زد و جان به رهش داد
بگریست بر او دیده مهمان رقیه





ارسال شده در توسط محب مهدی






رقیه ...رقیه نجیب!
ای مهتاب شب های الفت حسین!

ای مظلوم ترین فریاد خسته!
گلِ نازدانه پدر و انیس رنج های عمه!


رقیه... رقیه کوچک!
ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا!

دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می داد
و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات
نور امید را به قلب عمه می تاباند.


رقیه... رقیه صبور!
بمان، که بی تو گلشن خزان دیده اهل بیت
دیگربوی بهاررا استشمام نخواهد کرد

تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی
پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد.



ارسال شده در توسط محب مهدی
ارسال شده در توسط محب مهدی
ارسال شده در توسط محب مهدی







روح وسیع؛ در کالبدی سه ساله


آه رقیه! چگونه پس از تو تشنگی خویش را به آبی فرو نشانیم؛
حال آنکه همواره صدای کودکانه العطش تو در گوشمان طنین افکن است؟!


چگونه ریگزار داغ آشنا به قدم های کوچکت را از یاد ببریم؛
آن هنگام که بر تربت کربلا سجده می کنیم؟!


نمی دانم دستی که کودک سه ساله را سیلی می زند،
چقدر بزرگ تر از رخسار اوست؟


و خارهای بیابان، لطافت قدم های برهنه او
را چند ضربه شمشیر شدند؟


خرابه ای که اندوه رقیه را در خود جای داده بود،
آن قدر شرم کرد که فرو ریخت؛


اما بی شرمی خاندان ابوسفیان در طلب دنیا، تسلّط بر دختر
بچه ای را نیز غنیمت می دانست برای رسیدن به شادمانی پیروزی.

روح وسیع رقیه در کالبد کوچکش، تکّه ای جا مانده
از حسین بود که باید پرواز می کرد.


شب هنگام است و سنگباران خرابه، فروکش کرده است.
اینک، بغض های جهان را در خرابه ای انباشته اند تا خارهای راه
را از پاهای زخمی خود، یکی یکی درآورد؛

ولی صبر تو، ارث به جا مانده از حسین است؛
آن هنگام که شهری آسوده سر به بالین گذاشتند و
تو سر از بالین سنگ ها برنداشتی.


رزیتا نعمتی


 


ارسال شده در توسط محب مهدی
   1   2   3   4   5      >