سفارش تبلیغ
صبا ویژن

آیه های انتظار

 








«یک اربعین با چلچله ها»





قدیمی ترها می گفتند که اگر چهل روز غربت بر جنازه مظلومی

بگذرد، یک چلچله از راه های دور، خودش را به روز اربعین او

می رساند تا وارث غم جاویدان او شود!


اما تا به حال بر عزای هیچ مظلومی چون حسین علیه السلام

این همه چلچله با هم زیارت اربعین نخوانده بودند.


شنیده بودم که اگر کسی بتواند در چهلمین روز اندوه عاشقی

با جرعه ای آب، لب چلچله از راه رسیده را تر کند

و خستگی را از بال و پرش برباید،چهل روز بر او

نمی گذرد که حاجتش روا می شود!


اما گویا این چلچله های ماتم گرفته دور فرات، روزه عطش

گرفته اند که حتی لب فرو بسته اند از آب چشمان شان.

چلچله ها را از آن جهت این گونه نامیدند که الفتی دیرینه

با فراق های چهل روزه دارند و از این چله غم به آن چله

غربت سر می کشند و اندوه باز ماندگانِ عزیز از

دست داده را با خود می برند!


اما این بار، غم غربت چلّه، آن قدر سنگین است که از

صبر و توان دل چهل چلچله هم بر نمی آید و هیچ چلچله ای

نمی تواند اندکی از غصه های چهل روزه

زینب علیهاالسلام را با خود ببرد!
 

داغی که قد زینب علیهاالسلام را که عصاره صبر و

بردباری است، به خمیدگی نشاند، با چلچله های

دل سوخته چه خواهد کرد؟!


گوش کن که چگونه چلچله ها در کنار آن قبر کوچکِ

پشت خیمه های نیم سوخته، هم صدا شده اند؛
 


با مویه های مادرانه ای که تلاش می کند کودکش

را به بهانه آبی که سوغات اسارت چهل روزه اش است،

از خوابی که با لالایی تیر سه شعبه حاصل شده، بیدار کند!


کمی آن سوتر را نگاه کن، که چگونه چلچله ها، پا به پای

دختر بچه های یتیم، از این سو به آن سو می دوند

تا شاید نشانه ای کوچک از گمشده هایشان بیایند!
 


نشانی از آن عبایی که جنازه تکه تکه شده علی اکبر علیه السلام

را در آن پیچیدند و بر شانه های خسته جوانان بنی هاشم

به سوی خیام آورده شد، نشانی از آن مشک

پاره ای که هرگز باز نگشت


نشانی از آن نیزه ای که عمو از پهلوی قاسم علیه السلام

بیرون کشید، نشانی از آن عمو و خیمه ای که شکست

نشانی از آن قنداقه خونینی که در آتش خیمه ها سوخت


نشانی از آن آستین خونین عبداللّه علیه السلام که بر

دست بریده اش باقی ماند، نشانی از آن انگشتری

که با انگشت بریده به غنیمت رفت و ... .


صبر کن و طاقت بیاور! این قصه اربعین

چلچله های کربلا، سرِ دراز دارد!


تو که هنوز چلچله های جان داده در گودال را ندیده ای

که چگونه سر سودایی خویش بر خنجر خونین افتاده

بر زمین می کشیدند!


تو که هنوز با چلچله های بازگشته از علقمه حرف

نزدی که بدانی چه چیزی میان دست ساقی

و مشک آب فاصله انداخت!


تو که هنوز با چلچله های عزادار خیام آتش گرفته

همراه نشده ای که بفهمی تاول دست های سوخته ای

که با تازیانه به خون می نشیند، چه رنگی دارد!


می بینی که چه اربعین سختی در پیش است!

حتی برای چلچله هایی که عاشورا را ندیده اند و در این

چلّه اسارت، با سر بریده و سنگ و خرابه و لب خونین آشنا نشده اند!


نزهت بادی








ارسال شده در توسط محب مهدی